تبليغاتX
لاکــــــــــو
  • بدم می آید از آدم های جو گیر شده...و از خودم وقتی جوگیر می شوم...و فراموش می کنم که زندگی جدی تر از آنیست که فکر می کنم...و باید زرنگ تر از این حرف ها بود...
  • بازهم ربطی به حال و هوای این روزها نداشت .
  •  دقت کرده اید کار را به جایی دارند می رسانند که چند وقت دیگر همه متفق القول بگویند : رای و حق و این جور چیزهایمان را نخواستیم...فقط می خواهیم آرامش مان(از نوع کذایی اش البته!) برگردد...!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:45  توسط لاکــــــــــو  | 

  • بد ها ، خوب ها و خاص ها ،همیشه دیده می شوند...این متوسط ها ومعمولی ها هستند که هیچوقت به چشم نمی آیند...
  •  ربطی به اوضاع و احوال این روزها نداشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:48  توسط لاکــــــــــو  | 

باور نمی کنم اتفاقات این روزها را...باور نمی کنم دیگرانی را که می خندند و راه می روند و زندگی می کنند بدون حتی لحظه ای غم و نگرانی درباره ی این روزها...باور نمی کنم این همه دروغ ، این همه وحشی گری و این همه مظلوم نمایی را...باور نمی کنم که بالاخره یک روز همه چیز تمام می شود و آرامش برمی گردد ....باور نمی کنم که آدم هایی پر از آرزو و امید به آینده فقط به جرم یک اعتراض ساده دارند کشته می شوند و خیلی ها ککشان هم نمی گزد...باور نمی کنم ما همان مردمی هستیم که ادعای نوع دوستی مان گوش خودمان را هم کر کرده...باور نمی کنم ...این بغض لعنتی دارد خفه ام می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 20:9  توسط لاکــــــــــو  | 

توی این اوضاع و احوال اصلا حال و حوصله ای واسه هیچ کاری نیست...چه برسه به آپ کردن وبلاگ...دیشبم که یک تلنگری خورد توی سرم که تا مرز سکته پیش رفتم...دیشب فهمیدم که فقط خودم از کوروش انتظار دارم همیشه هوامو داشته باشه ، پشتم باشه و اگه مشکلی دارم یا وقتی می ترسم بهم دلگرمی بده...دیشب یه مشکلی واسه کوروش پیش اومده بود...اونوقت توی اون شرایط یکی باید منو آروم می کرد...خدا رو شکر به خیر گذشت....دیشب فهمیدم اصلا قوی نیستم...واقعیت مثل پتک خورد توی سرم....نباید...نمی خوام...اینجوری باشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:39  توسط لاکــــــــــو  | 

عصبانیم...نه فقط برای اینکه چهارسال دیگر....
برای اینکه بهم اثبات شد جایی زندگی می کنم که حاکمانش هیچ ارزشی برایم قایل نیستند که هیــــــــــــــــــــچ...بلکه عملا و با وقاحت تمام به من می گویند خر!
از کله ی صبح تا حالا دارم مثل سگ پاچه می گیرم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط لاکــــــــــو  | 

بفرمایید!!!
خیالتان راحت شد؟!
حالم به هم خورد از این همه دروووووغ.......از این همه حماقت!!!!!!!!....از این همه سادگییییییییییییی.............
نگران نباشید هاااا...
عادت می کنیم...
مثل همیشه!!
خوش به حالمان !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:21  توسط لاکــــــــــو  | 

دیشب چهار پنج ساعتِ تمام شاهد شور انتخاباتی مردم توی خیابان ها بودیم...یعنی یکی دو ساعت اولش به میل خودمان بود اما بقیه اش اجبارا توی ترافیک آدم ها و ماشین ها گیر کرده بودیم...یادم نمی آید تا حالا انقدر مردم را توی خیابان ها راحت و نسبتا آزاد دیده باشم...اما توی این همه شلوغ پلوغی که اکثرا هم حول و حوش موج سبز بود ، این جَوّ بود که یقه ی آدم را بدجور می گرفت!...حتی یقه ی ما دو تا را که عین بچه های خوب با لبخند فقط به جمعیتِ خوشحال و خندان نگاه می کردیم و البته از صدای بوق ممتد ماشین ها سرسام گرفته بودیم...من چند تا از پوسترها و برگه های تبلیغاتی آقای سبز! :) را از این و آن گرفته بودم  و نزدیک بود بزنمش به شیشه ی ماشین که دیدم کوروش(شوهرم) دارد می گوید: نکن این کارا رو...می گویم چرا؟ می گوید: :آخه ما آدمای محترمی هستیم( !!  )....البته خودش هم آن وسط ها گهگاهی طلب نوار سبز و بادکنک سبز می کرد!
خلاصه ساعت ۱ شب که دیگر به زور و زحمت راهی برای خروج باز کردیم(خیلی از خیابان های منتهی به تجمع ها را برای کنترل بسته بودند) هنوز شلوغی ها پا بر جا بود...و البته کوروش حسابی از اینکه چرا حرفم را گوش کرده و وارد بعضی خیابان ها شده در حال اظهار پشیمانی !

* خبر خاصی از طرفداران آقایان "ر" و "ک" نبود اصلا.

*طرفداران آقای "الف" هم معمولا توی ماشین های درب و داغان بودند!(نمی دانم عمدی بود یا سهوی!)...ایشان احتمالا در حال حاضر در ورزشگاه شهر مان به سر می برند.(در بین خیل مشتاقان!)

*اصلا فکر نکنید که اکثر مردم فقط برای کمی شاد بودن و تخلیه ی انرژی به خیابان ها آمده بودند ها!...دلم برای خودمان می سوزد...ما مردم شادی ندیده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:26  توسط لاکــــــــــو  | 


  • ساعت از دو و نیم شب (صبح یعنی)گذشته و من زده به سرم ...رفته ام پست قبلی ام را از حالت محاوره ای به زبانی رسمی تر برگردانده ام!....چرایش را نمی دانم!

  • اصولا ( و معمولا) مثل اینکه تا برای دوستان و آشنایان وبلاگستانی کامنت نگذارم ،کامنتی هم دریافت نخواهم کرد!...ببینید ، اگر می خواهید کامنت نگذارید، نگذارید...فقط لطفا از سر ادب ،و چه می دانم پس دادن کامنتی که برایتان می گذارم برایم یادداشت نگذارید ....باور کنید انتظار ندارم   :) 

  • روز به روز دارم دست و پا چلفتی تر می شوم انگار...دیشب دست و شکمم را با آب جوش سوزاندم...موقع خالی کردنِ آب جوش از قابلمه ای که تویش قوطی ِکنسرو جوشانده بودم...به جای اینکه کنسرو را از قابلمه بیرون بیاورم، آب ِجوش قابلمه (که قوطی هم تویش بود) را خالی کردم توی ظرف شویی!

  • واقعا گاهی آنقدر فکرم مشغول است که اصلا نمی فهمم چه کار می کنم و چه می گویم... 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 2:53  توسط لاکــــــــــو  | 

  • این کلاسِ ورزش ِ ذکر خیر شده! بود هااا...توی پستهای قبلی درباره اش نوشته بودم...احتمالا دیگر نروم...اصولا به این نتیجه رسیده ام که کلاس های ی.و*گ.ا و از این قبیل ،بالاخره یک جایی دل آدم را می زنند...یعنی یک جورهایی آدم می بُرد انگار...شایدهم فقط بعضی ها (بسته به روحیه) خلاصه یک جاهایی پا پس می کشند...ما که توی آن کلاس دیگر یک کمی زیادی! داشتیم به عوالم ماورایی و ورد خواندن و و فلان دعا و بهمان سنگ! و ساعات س.عد و ن.حس! و اینجور چیزها نزدیک می شدیم ، که خُب ، من زیاد توی کَتَم نمی رود این مسایل....حالا همه ی اینها به کنااار...یک چیز دیگر، که برای من مهم است تا بتوانم یک فعالیت ورزشی یا فرهنگی و یا حتی هنری را ادامه بدهم ، اینست که باید نسبت به مربیِ مربوطه احساس خوبی داشته باشم....یعنی یک جورهایی به سوادش اعتماد داشته باشم ...این مربی ِگرامی اوایلش که خوب بود به نظرم...بعد کم کم دیدم حرفهایش را زیاد قبول ندارم...ولی بازهم اخلاق خوبش و آرامشی که داشت نگهم داشت...هی گذشت و گذشت، و داشتم کم کم به این نتیجه می رسیدم که انگار زیاد نمی توانم با فضای کلاس ارتباط برقرار کنم...تــــــــــا اینکه...بالاخره...ضربه نهایی ِ مضحکی زده شد!....می دانید چه بود؟...این بود که متوجه شدم مربیمان که اینهمه دم از مطالعه می زند و سخنوری می نماید! ، وقتی می خواهد بگوید: روی مشکلاتتون زوم نکنین..... می گوید : روی مشکلاتتون زون (!) نکنین.( وتازه خیلی هم از این جمله اش خوشش می آید انگار!)...
    شاید به نطرتان مسخره بیاید...اما دیگر اعتماد من به این خانوم (که البته داشت سست و سست تر می شد) با این کشف! رفت پی کارش!

  • دو کلمه هم درباره ی انتخابات بگویم (نتوانستم از جوّش فرار کنم :) ) ...عاشق آن جمله ی آقای مو.س.و.ی هستم که گفت :  ما با پدیده شگف.ت آوری روبرو هستیم که... (واقعا عالی بود )...بعدش هم آن صحنه های کندن علف های هرز! توسط  م.ا  توی فی.لم مستندش خیلی فان داشت (و البته هوشمندانه ساخته شده بود.)...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:45  توسط لاکــــــــــو  | 


  • تازه فهمیدم توی عالم مستی ،انقدر هوش و حواست نمی پره که واقعا ندونی چی کار داری می کنی ...فقط انقدر بی خیال می شی که واقعا برات فرقی نمی کنه چی کار داری می کنی! ( خسته نباشم با این کشف مهم!)

  • درباره ی انتخابات چیزی نمی گم...فکر نمی کنم نظرمن ِ نوعی برای کسی اونقدر ها مهم باشه(شایدم اصلا و ابدا!)...همونطور که نظر بقیه برای من! (حالا انگار نوشتن از انتخابات برای اهالی وبلاگستان اجباریه که ننوشتنم رو توجیه می کنم. هه!)
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    می دونم بچه های خوبی هستید و پست قبلم رو به حساب خودستایی نگذاشتید  ...البته اگه اصلا چیزی برای ستایش کردن وجود داشته باشه!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:59  توسط لاکــــــــــو  |